|
سینما.شعر.داستان
|

وقتی باران برای شاعران
خوب می بارد
وقتی برف
پشت پنجره
برای نقاشان تاب می خورد
می توانید
به کوچه ما سر بزنید
اینجا دریا از زمین می جوشد
نمی دانم
ماه پیدایش نیست
و من هر شب بر روی آب
خواب خواب
خواب می بینم
پنجره ساحلی کوچک است
جزر و مد ندارد
و مادر هی صید... صید می کند
صید می کند
اگر
می توانید
به کوچه ما سر نزنید
ممکن است کفشهایتان غرق شود
دامنتان خیس:
اینجا همه چیز شناور است
تلویزیون شناور است
تیر برق شناور است
گاری حاج بابا شناور است
لنگ کفش ] احتمالاً شما[
شناور است
و هر روز بر روی آب
از مادرم می پرسم :
این سیلاب از کجا می آید ؟
از کجا می آید ؟

این روسپی معروف شهر است
با دماغی بلند
دامنی آبی دارد
این معروف ترین زن جهان
دستانی باز می فروشد
لبانی سیاه
] بر روی کابلهای برق
بند بازی می کند [
این گذاره مجهولی است
در سطر گنگ شهر
که بیست هزار تومن می ارزد
...و راحت مجذوبش می شود
این معروفترین تختخواب کشور است
که امروز خالی ...


سگم را کسی با خودش برد
سگی
که در کوچه پیدا شد
سگی که دوستش داشتم
سگم را کسی با خودش برد
حالا وضعش خوب است
دو برابر من گوشت می خورد
و جایش
از من گرم تر
سگم را کسی با خودش برد
کاش
کسی هم پیدا می شد
تا مرا با خودش ببرد